![]() |
![]() |
|
|
چند مدت نبودم
یک حرامزادهای با اسامی مختلف روی پستهای ما حرفهای رکیک گذاشته. ما تحقیق کردیم دیدیم ظاهراً مادر ایشون رو از زیر یکی از همین اعراب سوسمارخور کشیدن بیرون و بعد از نه ماه این حرامزاده رو پس انداخته به همین علت اینطوری سنگ پدر خرش رو به سینه میزنه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 16:22 توسط مخ مشنگ |
|
|
دقت
کردین که چقدر برنامهسازی صداوسیما تو این چند مدت افتضاح شده. چند وقت پیش بهطور
اتفاقی من تلوزیونم رو روشن کردم. میانپرده در مورد فاطمه داشت. ظاهراً شهادت
بود. انگار اینطوری بوده که بعد از پیغمبر، فاطمه از بلال میخواسته که اذان بگه
تا یاد پدرش بیفته. سرتونو درد نیارم. بلال رفت بالا اذان بگه. اذانش دوتا الله
اکبر بیشتر نداشت.
حالا
چرا یاد این افتادم؟ دیشب باز بیخوابی به کلهی ما هجوم آوردهبود. تلوزیون رو
روشن کردم. یه سریال مذهبی داره به نام «طفلان مسلم». یه یارویی بهنام بُکِیر هم
توش هست. با یه یارویی داشت در مورد غلام طرف حرف میزد.
-
اگر یکبار دیگر غلامت را درحال حرف
زدن با دختر خالد ببینم زنده نمیگذارمش. (یا یه همچین چیزی)
-
دختر خالد را؟
-
نه احمق غلام تو را.
آخه
بیسواد. من با این عربی الکنم میدونم که ضمیر در عربی مونث و مذکر داره. (ـه و
ـها) تو کوفهی اون زمون هم که فارسی حرف نمیزدن. غلام یارو هم که مشخصاً مرده. (چون
بد تو نخ دخترهست). دختر خالد هم که لابد خب مونثه. دیگه این سوال (دختر خالد را؟)
رو پرسیدن چیه؟ خدایی اون دیالوگ امام علی و روز واقعه کجا این ...شرا که اینا
تحویل ملت میدن کجا.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 16:46 توسط مخ مشنگ |
|
|
بالاخره دو تا پنیسیلین زدیم به ...مون و چندتا کپسول و شربت و قرصجوشان ریختیم تو حلقمون. امروز این دوا درمونا تموم شده و ما هِچ خوب نشدیم. بعد بگین این دکترا چیزی حالیشونه. خُب نیست دیگه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:27 توسط مخ مشنگ |
|
|
مردهشور ببره خودتونو مملکتتنونو زبونتونو همهچیتونو. چیه این هی میگن دوبی-دوبی؟ این قوم عرب وحشی سوسمارخور بینزاکت. اعصاب از ما خورد شدا. فرض کن به Burger King بگن برجر کنج، به Paris gallery بگن باریس غالیری، به Golf بگن جلف و ... اون وقت یه عرب بوگندوی چاق بدترکیب چهارتا زن نقابدار دوطرفش را میرن تو خیابون. هوا شرجی و گرمه. تاکسی گیر نمیآد. اه اه اه... خاک بر سر این سران مملکت کنن که ایران بهاین قشنگی، یه مملکت که اندازهی پشکل شتر هم نیست، اینجوری از ما زده جلو. خاک بر سر اینایی که میرن دوبی و هر کثافتکاریای که بلدن در میآرن اسم و رسم ایرانیا رو خراب میکنن. ابله آخه مگه ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 15:13 توسط مخ مشنگ |
|
![]() یاد پارک حسرت افتادم. ما ملت بهاش میگفتیم «پارک حسر ِیت» با تلفظ «Has.reit». شش سال از عمر من تو این پارک و در این نما طی شده. این صحنهایه که من همیشه نگاه میکردم و پک به سیگارم میزدم. یادش بهخیر. لامذهب انگار عکس رو از توی اتاق ما گرفتنش. سمت چپ تصویر و روبرو خوابگاه دختراست. البته سمت چپ خوابگاه پسرا بود (بلوک 7) ولی چون تعداد دخترا بیشتر شد از ما گرفتنش دادن به دخترا. این عکس مال بعد از سال 1381ه. کسی که پشت دوربینه تو بلوک 5ه. من هم بلوک 7 بودم هم 5 و هم 3. ولی بهترین خاطراتم مال همین بلوک 5 و این پنجرهاست. دلم هوس سیگار کرده بدجور. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:24 توسط مخ مشنگ |
|
![]() میخوام توجهتون رو جلب کنم به قسمت آخرش - تنها قسمتی که من دیدم - مسعود با زنش داشتن میرفتن آزمایشگاه و ماشینهایی که پشتسرشون بودند غیب میشدند. بعد یههو ظاهر میشدند. آخه مرد حسابی مگه دوربین کارگذاشتن توی ماشین چقدر کار داره؟ واللا 300 رو که تماماً با پرده آبی کار کردهبودند رو بذار کنار این افتضاحی که این آقایون بار آوردن. چی باید گفت؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:17 توسط مخ مشنگ |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:20 توسط مخ مشنگ |
|
![]() خونت خراب شه ... الهی وقتی نامبِر وان داری، زیپ شلوارت گیر کنه و باز نشه... این چه وضعیتیه واسه ما درست کردی ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:36 توسط مخ مشنگ |
|
![]() - سلام. - سلام، بفرمایید - آقا اینجا یه نفر داره گودبرداری میکنه پنج شبه که اعصاب نذاشته واسه ما. - زنگ بزن 157. زنگ زدم 157: - سلام. - سلام، بفرمایید - آقا اینجا یه نفر داره گودبرداری میکنه پنج شبه که اعصاب نذاشته واسه ما. - کاریش نمیشه کرد. - یعنی چی؟ - ماشینهای سنگین اجازه ندارن در طی روز در شهر رفتوآمد کنن. طبق قانون راهنمایی و رانندگی. بههمین علت هم شهرداری مجوز گودبرداری رو بین ساعتهای 11 شب تا 5 صب میده. - بهبه! بهبه! باغت آباد شه، مملکت!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 14:30 توسط مخ مشنگ |
|
|
داشتم تست میزدم که متوجه شدم این زنوشوهر بیفکر همش دارن میرن و میآن. کفترا رو میگم. هی میپریدن و دوباره برمیگشتن پشت پنجرهی خونهی ما. کلی نگران شدم رفتم پنجرهرو باز کردم دیدم ای دل غافل این دو تا بیشعور بیفکر جوجهرو تنها گذاشتن و بله. جوجههه افتاده زمین و اونچیزی که ماشالله کم نیست تو محلهی ما گربهست. خلاصه اعصاب من هم خورد شد. ولی این دوتا همش هی میرفتن میگشتن و هی دوباره برمیگشتن. دیگه عصبانی شدم. پنجرهرو بازکردم گفتم:«آخه بیشعورا آدم بچهرو ول میکنه بهامان خدا میره دنبال عشقوحال؟ آخه شماها شعورتون نمیرسه که اینجوجهی زبون بسته اگه حتی سالم رسیدهباشه اون پایین عمراً بتونه اینهمه راه رو بدون پر و بال بیادبالا؟ برید گم شید. والدین بیمسئولیت.» و پنجرهرو بستم. بهگمانم کلی حرفم بهشون برخورده باشه. چون دیگه پیداشون نشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:18 توسط مخ مشنگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 |
|
RSS
|