![]() |
![]() |
|
|
اسپایدرمن رو که دیدین...
عشق بچه کوچیکهاس. رنگ لباسش شما رو یاد چی میندازه؟ آبی و قرمز راهراه (اینجا مشبک)؟ آهان دِ برادر. حالا این مساله رو بذار کنار فیلم آخرش... ۳ بود دیگه؟ آره... دو تا دشمن اسپایدرمن عبارتند از مرد شنی و اون مادهی سیاه. خب مادهی سیاه که نفته. شن هم که تو صحراهای خاورمیانه و عربستان و ایران و ... خلاصه جهان اسلام فتوفراوون. اسپایدرمن هم مثل همیشه ناجی دنیاست و میاد و مرد شنی رو آدم میکنه و نادم. ولی هرکاری میکنه نمیتونه مادهی سیاه رو کاریش کنه. حتی ناقوس و صدای بلند مسحیت هم نمیتونه کاری کنه. پس باید این یکی رو ترتیبشو داد. اسپایدرمن منجی هم مثل همیشه پیروز، از کنار پرچم همرنگش رد میشه. عجب باهوشه این سلطانبانو. اینا بهفکر من هم نمیرسید. حالا فکر کن همهی این موارد رو ول کردن. نه نه ول نکردن. تازه کلی تو شبکههای مختلف هم پخش و باپخش میشه. بعد میآن سایت هی تهاجم فرهنگی تهاجم فرهنگی راه میندازن... اُهوی... تهاجم فرهنگی اینه!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:2 توسط مخ مشنگ |
|
|
یه پدرسوختهی به تمام معناست. این چندمدت واقعاً روده برمون میکرد. یه سال و سه ماهشه. زمین و آسمون رو به هم دوخته از بس شلوغ میکنه. نمیدونم بچهها چرا تو این سن (بین یک تا شش سالگی) اینقدر خوردنین. این یه دونه که دیگه آخرشه. آدمو مخمشنگترش میکنه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 16:20 توسط مخ مشنگ |
|
|
با سلطان بانو دعوامون شدهبود.
سر چي؟ خب معلومه ديگه. الان كه مطلب فرندز رو گذاشتم يادم اومد. سر اينكه من ميگم ريچل در مورد كاري كه راس انجام داد (با دخترهي فتوكپيچي) مقصر بود و اينكه نبايد با راس اونطوري برخورد ميكرد (منظرم برِك دادن به روابطشونه). تازه خيلي هم باهاش بد حرف زد. اون طفلك هم مست بود و نفهميد داره چيكر ميكنه. تازه فكر ميكرد ريچل داره بهاش خيانت ميكنه. با اون پسره. البته سلطانبانو حق دارن كه ميگن دليل نميشه راس بره با يكي ديگه ... (ميدوني كه)... من هم مثل هميشه تسليم سلطانبانو ميشم. خب چيكار كنم؟ ولي نبايد با راس اونطوري برخورد ميشد. من راس رو دوست دارم. خيلي مخمشنگه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:53 توسط مخ مشنگ |
|
|
چه شوييه اين فرندز.
واقعاً رودهبر ميكنه آدمو. دارم دور سوم رو ميبينم. فقط بايد گفت: "آفرين!" اونجاشم كه راس (محبوبترين شخصيت از نظر من) داره با اميلي ازدواج ميكنه. من ديونهي اين آدمم. تنها كسيه كه حتي از من هم مخمشنگتره.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:41 توسط مخ مشنگ |
|
|
شايد امشب برگردم خونه. شايد.
شايد فرداشب برگردم خونه. شايد. شايد پس فردا شب برگردم خونه. شايد. ... من مخمشنگ نميدونم كي؟ ولي آخرش يهشب بايد برگردم خونه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:20 توسط مخ مشنگ |
|
|
بعد از يك سال من مخمشنگ رفتم خونمون... براي سال نو، ميدوني كه... خواهرزادهام نشناختتم. تا دو ساعت منو ميديد گريه ميكرد. خونه خيلي عوض شده بود. مامان اينا ديوار بين حال و پذيرايي و راهرو رو برداشتن و كاغذ ديواري كردن حالپذيرايي نو رو. قشنگ شده بود. دراز كشيدن تو خونه چه حالي ميده. بوسيدن دست مادر و بغل كزدنش. ناهاراش مثل هميشه خوشمزه بود. مثل هميشه. چه انرژياي ميگيري ازش. چقدر گريه داشتم و نكردم تا دلش غصه نشه. ديشب مثل احمقها پا شدم برگشتم تهرون. حال و روز دفعهي اولي كه از خونه جدا شدهبودم رو داشتم. دوست داشتم گريه كنم. دوست داشتم بيشتر داشته باشم خونه رو. خونواده رو. مادرو ... نميشه. گير جبر جغرافيايي افتاديم. چقدر حقيرانهست زندگيهامون كه نميتونيم بيشتر كنار كسي بمونيم كه دوستش داريم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:4 توسط مخ مشنگ |
|
|
چقدر قشنگه نوروز.
نه بهخاطر اينكه اول بهاره... نه. نه بهخاطر اينكه همه جشن ميگيرن... نه. نه بهخاطر اينكه هوا گرمتر ميشه... نه. ... نه قشنگه براي اينكه بهانهست تا خانواده زير سايهي مادر و پدر جمع شن. قشنگه براي اينكه به من مخمشنگ بفهمونه كه چقدر خونه گرمه. قشنگه براي اينكه بدونم چقدر دوست دارم پاي مادرمو تو دستام بگيرم و آرزو كنم كاش بذاره كه ببوسمش. قشنگه براي اينكه صدايي كه اولين نه ماه زندگيم شنيدم رو يه بار ديگه وقتي سرم رو ميذارم رو سينهي مادرم بشنوم. چقدر قشنگه. چقدر قشنگه. هيسسس! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:3 توسط مخ مشنگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 |
|
RSS
|