![]() |
![]() |
|
![]() تنها موردی که احتمالاً قراره عیشمون رو زایل کنه اینه که جای سوزن انداختن تو خونمون نیست. من از شلوغی اعصابم خورد میشه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:35 توسط مخ مشنگ |
|
![]() «با عرض تبریک ایام شعبانیه، میخواستم بدونم کی باید بیام پولم رو بگیرم! و کی یه نسخه از قراردادم رو بگیرم» کلی خوشحال شدم. دستکم یه فایده برام داشت. متوجه شدم که شعبان شروع شده. من هم زنگ زدم گفتم: «با تبریک ایام شعبانیه، پولتو ریختیم تو حسابت. برای قرارداد هم انشاالله بعد از ایام محرمیه میتونین تشریف بیارین!» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 8:54 توسط مخ مشنگ |
|
|
اون خانومه یادتون هست؟ همون که بهاش سه بار زنگ زدم تا بالاخره درست وصل شد؟ اَاَاَاَاَه. بابا پُست «الو...الو...الو...» دیگه! اگه نخوندینش برین بخونین. حالا. بیخیال. ما یه دوماهی با این خانومه کارکردیم. فارغالتحصیل صفرکیلومتر برق –مخابرات شریف بود. اینا تو شریف چی میریزن تو غذای بچهها؟ کلاً تو این دوماه که ما نفهمیدیم این یه چیزی میگه تن جملهاش سوالیه یا خبری. القضا، من ماموریتم در شرکت تغییر پیدا کرد و خانوم بیمدیر شد. بعد کلی کلنجار با بقیهی همکارا رو این مطلب که «آقا اینو بگیرین دختر باسوادیه. فقط کمی شریفیه.» کسی حاضر نشد قبول کنه. ما هم بهاش گفتیم یهماهه کاراش رو جمع کنه. اگه دنبال کار مخواد بگرده بجنبه که آلاخون بالاخون نشه. کلی هم معذرت خواهی کردیم ازش. قبول کرد و رفت خونه. فرداش یه ایمیل به ما زد که یکی دوتا از بندهاش رو اینجا آوردم: «زمانی که من همکاری با شما را پذیرفتم ، بیکار نبودم وبا توجه به رزومه و ویژگیهای علمی – تجربی ام دعوت به همکاری یا پذیرش همکاری را از طرف شرکتها واساتید زیادی داشتم ،که در مقایسه شرایط اعلام شده ، شرکت شمارا انتخاب نمودم ، بدون اینکه به طور جدی در مورد مبلغ حق الزحمه چیزی بگویم . در واقع با این اقدام ناجوانمردانه فرصتهای زیادی را که داشتم سوزاندید. ومطمئنم خداوند علیم وخبیر است و از سر تقصیرتان به سادگی نمی گذرد.» «شما با این برخورد غیرمنطقی فقط با احساسات یک فارغ التحصیل از یکی از بهترین دانشگاههای کشور بازی نکردید. این اقدام بازتابهای نامطلوب خودرا در خانواده ام ، دربین دوستانم ، دربین اقوام و آشنایان دور ونزدیک برجای خواهد گذاشت و من ودوستانم را مصمم تر می کند که بیش از این دراین مملکت نمانیم وبه دعوت دانشگاههای مطرح خارج بیش از این جواب رد ندهیم. ضمن اینکه بازتاب این مساله مسلما برای شرکت .... نیز چندان جالب نخواهد بود.» «درخاتمه ، لازم است از الطاف ومحبتهای همه همکاران محترم آن شرکت قدردانی وسپاسگزاری نمایم وچنانکه از سر کم تجربگی جسارتی یا کم احترامی متوجه هرکدام از آن عزیزان شده طلب عفو وحلیت نموده وسلامت وموفقیت همگی را در خدمت به کشور عزیز از خداوند بزرگ مسئلت می نمایم.» «ضمنا لیست کارکرد خود را به پیوست ایفاد نموده انتظار دارم در اسرع وقت روزی را که باید جهت تسویه حساب مراجعه نمایم مشخص واعلام نمائید. گرچه فکر نمی کنم تسویه حساب ساعتی (مبلغ ساعتش رو نوشته بود) جبران اقدام دور از اخلاق و فرصت هایی را که از دست داده ام بنماید.» ما رو میگی .... نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:24 توسط مخ مشنگ |
|
|
بالاخره بعد از کلی زحمت و دردسر یک واحد 50-60 متری گرفتیم. با خواهرم رفتیم و اسبابکشی و رفتوروب و از این حرفا. خسته و کوفته رو زمین ولو شدهبودیم که مدیر ساختمون در زد. - سلام - سلام - همسایهی جدیدین؟ - بله. - آقا داریم سقف رو روفایران میکنیم این کولر رو از امشب تا فردا شب روشن نکین. - باشه حتماً ما کولرو خاموش کردیم و پردهرو که شسته بوودیم وصل کردیم و پنجرهرو باز گذاشتیم تا هم پرده خشک بشه و هم خونه خنک. فرداش این خواهر ما که رفت دانشگاه و شب هم موند خوابگاه. من هم که از سر کار مستقیم رفتم کنسرت شجریان و شب ساعت یک-یکونیم رسیدم خونه. حالا فردا فینال جام بایشگاههاست و من آنتن ندارم. آنتن خریدم و رفتم بالا پشتبوم وصل کنم آنتن رو. یه پیرزن تنها طبقهی بالای واحد ما زندگی میکنه. با یه پیرزن دیگه که بعد متوجه شدم طبقهی پایین واحد ماست، نشسته بودن اون بالا. یه سلامی کردیم و مشغول شدیم. - آقا؟ - بله خانوم م؟ - دیشب تشریف نداشتین؟ - ببخشید خانوم م، واسه شرکتمون داریم یه دستگاه ساعت ورود خروج میخریم. میگم یکیش رو هم بیارن اینجا وصل کنن. خوبه؟ - وا... - واللا. آقا سرتو درد نیارم. (خانوم سر تو رو هم درد نیارم.) هر کی ساختمون ما میآد و میره، این کلهی خانوم م مثل اینکه وصل شدهباشه به آیفون از پنجره میآد بالا. خدا آخر عاقبتمونو بهخیر کنه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:43 توسط مخ مشنگ |
|
|
یهزمانی علی میگفت
ما مردا دو دسته لباس داریم. لباس کثیف و غیرقابل پوشیدن. لباس کثیف ولی قابل
پوشیدن. امروز من با تمام وجودم بعد از زیرورو کردن کمدم، یاد این گفتهی نغز علی
افتادم. خدا جدوآبادتو بیامرزه علی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:9 توسط مخ مشنگ |
|
|
دیشب خسته و کوفته رسیدیم خونه. نشستیم و تلویزیون رو روشن کردیم. همینطور داشتیم با شبکهها ور میرفتیم که حاجآقا خزعلی رو زیارت کردیم. ظاهرا بیست و چندمین کنفرانس حفظ و قرائت قرآن کریم بود. حاجآقا افاضه میفرمودند: «ما 89 (یه همین حدودایی گفت یادم نیست) بار یاایهاالذین آمنوا در قرآن داریم که هیچ کدوم در سوره های مکی نازل نشدهاند!» با خودم گفتم:«خُب؟ که چی؟ میخواد چی بگه؟» حاجآقا ادامه فرمودند:«ولی وقتی مسلمانها در بدر شمشیر کشیدند. در احد جنگ کردند. در احزاب کفار رو از دم تیغ گذروندند. (یه همچین جملاتی)، دیگه میشد بهشون گفت مومن.» بهبه! بهبه! نمردیم معنی ایمان رو هم فهمیدیم. بابا دیگه بس کن حاجی. آخه جنگ چه ربطی داره به ایمان. مشکل تو اینه که رابطهی coincidence رو با رابطهی causal اشتباه گرفتی خَزَل. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:29 توسط مخ مشنگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 |
|
RSS
|