![]() |
![]() |
|
|
داشتم تست میزدم که متوجه شدم این زنوشوهر بیفکر همش دارن میرن و میآن. کفترا رو میگم. هی میپریدن و دوباره برمیگشتن پشت پنجرهی خونهی ما. کلی نگران شدم رفتم پنجرهرو باز کردم دیدم ای دل غافل این دو تا بیشعور بیفکر جوجهرو تنها گذاشتن و بله. جوجههه افتاده زمین و اونچیزی که ماشالله کم نیست تو محلهی ما گربهست. خلاصه اعصاب من هم خورد شد. ولی این دوتا همش هی میرفتن میگشتن و هی دوباره برمیگشتن. دیگه عصبانی شدم. پنجرهرو بازکردم گفتم:«آخه بیشعورا آدم بچهرو ول میکنه بهامان خدا میره دنبال عشقوحال؟ آخه شماها شعورتون نمیرسه که اینجوجهی زبون بسته اگه حتی سالم رسیدهباشه اون پایین عمراً بتونه اینهمه راه رو بدون پر و بال بیادبالا؟ برید گم شید. والدین بیمسئولیت.» و پنجرهرو بستم. بهگمانم کلی حرفم بهشون برخورده باشه. چون دیگه پیداشون نشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:18 توسط مخ مشنگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 |
|
RSS
|